معرفی وبلاگ
-وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. -هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن. دکتر شریعتی
صفحه ها
دسته
پیوندها
Mahdi_witsful

لینک های مورد علاقه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 95623
تعداد نوشته ها : 215
تعداد نظرات : 279
Rss
طراح قالب
GraphistThem226

:: صلی الله علیک یا صاحب الزمان ::

با سلام خدمت همه شما منتظران و دوستان بزرگوار

پس از وقفه ی طولانی دوباره خدمت رسیدم

التماس دعا از همگی شما بزرگواران

یا علی

دسته ها :
جمعه 1388/9/13 22:4

زمان زمان عجیبی است یار ما به کجاست

دهد  گواه  دل  من  امام  ما  تنهاست

زمان زمان نفاق و خیانت و پستی است

اگر چه عصر ظهور محبت مولاست

زهر زمان که گذشته وظیفه مشکلتر

ولایت است غریب و غریبی اش پیداست

هر آنچه می گذرد حفظ دین به خون دل است

شهادت است که راه نجات از این غوغاست

دعا کنید بیاید امام و صاحب ما

هر آنکه گشت غلامش همیشه پا بر جاست

بیا و باز کن این در که سخت محتاجیم

ببین هنوز دل ما شکسته زهراست

در امتحان ولایت مرا قبول نما

شفاعت تو ز شیعه در این زمان زیباست

 

 

 

:: من که به لذت یک گناه رهایت میکنم                              

                                                    کجا دلخوشی تو باشم که یاور داری ::

.......... ولی نازنین صبر اندازه دارد ..........

دسته ها : مهدویت
جمعه 1388/9/13 22:1
یا اباصالح المهدى، ادرکنى و لا تهلکنى

اى مهدى محمد، صلى الله علیه وآله!

هر دو یادگار رسول، صلى الله علیه وآله، مگر جز تو بودند؟

قرآن ناطق «تویى » و عترت باقى هم، تنها «تو».

کنون چه شده ست دیده دل را، که «قرآن ناطق » را نمى بیند و «عترت باقى » را نیز،نمى یابد؟...

اى فرزند «على عظیم »، علیه السلام!

سکوت پرمعنایت، سکوت «على »، علیه السلام، را تفسیر مى کند و صبرت، عظمت صبر او رامتجلى مى سازد.

اى تمامى عدالت، صاحب ولایت و مصدر جهانى حکومت!...

کنون این دست ما و التماس بیعت!... (عجل على ظهورک)

اى یوسف «زهرا»، سلام الله علیها!

مگر ریسمان ستم، به واسطه جهل عوام تواند که دو دست غیرت جوانمردان را به زنجیر کشد;خانه امید نبوت را به آتش کشد; به مسمار قساوت، مهبط وحى (1) را از «خون خدا» گلگون کندو فرزند «ولى حق » را نیامده، قربانى کند!؟

مى دانم که همیشه آزارت مى دهد. آخرین فریاد جگرخراش مادرى در میان آتش در و دیوارکه:

«یا مهدى!...»

اى جان جانان «حسن »، علیه السلام!

تو زیباترین تجلى حسنى و امین ترین وارث بر کمال عقل «حسن »، علیه السلام.

چه زیبا همچو «حسن »، شجاعت را به نجابت آمیخته اى.

اى وارث «خون خدا»!

«حسین »، آغازگر نهضت بود...

از آن روزى که امام، علیه السلام، خون «اصغرش » را به آسمان هدیه فرستاد،خون «پسر» در آسمانها و خون «پدر» بر زمین سرخ کربلا، غوغا مى کند.

اى منتقم خون خدا!

«حسین » آغاز کرد...، تو کى پایان خواهى بخشید؟...

اى حقیقت عاشقانه ترین سجده ها!

زیباترین جلوه هاى هستى، لحظه اى است که «بقیة الله »، در سجده «الله »،سر تعظیم فرود مى آورد.

اى وارث سجده هاى هر دو «على » (2) !

آنان را که توفیق نظاره سجود تو در نماز، حاصل شد; زان پس به شرم نشستند از هرچه سجده انسانى، که پیش از آن بر کره خاک دیده بودند...

اى یگانه «علم و حکمت »!

تو وارث «شهر علم » و «دروازه آنى ». تو وارث علوم انبیا و «شکافنده » آنى!

اى سیره ات همه بر مبناى حکمت!

«علوم حقیقت » و «حقیقت حکمت » را، بر قلب ما مستولى ساز!

اى حافظ استوار مکتب «صدق »!

دین آباء تو با «صداقت » قوام یافت و صداقت محض نیز، تنها «تشیع » متجلى است...

رهروان مکتب خود را از شر دو طایفه گمراه، در امان دار:

«عالمان بى عمل و جاهلان مقدس مآب » (3) اى عظیم تمثال «حلم »!

درس حلم و کظم «موسوى » را به ما و همکیشانمان بیاموز تا بدانیم که تنها دشمنان تو شایسته غضب اند، و نه دوستان!

اى تجلى محض «رضا»!

خدا هم در خیل بندگانش - پس از على بن موسى الرضا، علیه السلام - هرگز «رضایى » دوباره چون تو ندید.

«رضا»یى که هرلحظه، شقاوت دنیا را دید; چشم حیا برهم نهاد و شاید، تنها در دل گریست، اماگفت: «الهى; رضا برضائک، صبرا على بلائک، فاغث یا غیاث المستغیثین!».

اى متصل به دریاى جود «جواد»!

چشم دل را از هرچه سراب دنیاست، ناامید کن تا ببیند که سرچشمه زلال جود و سخاوت، به دست کیست!

اى روح هدایت «هادى »، علیه السلام!

دگر دل را طاقت دیدن اینهمه «ضلالت » نیست... دست افتادگان، همه برگیر.

اى فرزند حسن «زکى »، علیه السلام!

شاید کسى همچو پدر، هرگز ترا نشناخت; صاحب لشکرى که خود آرزوى سربازى سپاه تو بردل داشت... سپاهش به سپاه مخلص تو، متصل باد.

یا «اباصالح المهدى »(عج)!

چه بگویم با تو، که ناگفته، همه را مى دانى...; سوز حزین دل را تنها تو دریابى!

بدان که من هم به تو اقتدا مى کنم آنگاه که براى فرج خویش، مى خوانى:

«امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء».
جمعه 1388/9/13 20:20

 سوگ سروده هایی برای قیصر شعر فارسی

تقدیم به قیصر امین‌پور

 

درد، درد، درد، درد

در وجود گرم و مهربان مرد

خانه کرد

مرد مهربان از این هوای سرد

خسته بود

درد را بهانه کرد

 

آه، آه، آه، آه

باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:

ای دریغ آن که رفت ...

ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه

دوستان نیمه راه

رود، رود، رود، رود

رود گریه جماعت کبود

در فراق آن که رفت

در عزای آن که بود

"دیر مانده‌ام در این سرا... " ولی شما، عزیز

"ناگهان چه قدر زود..."

 

ابوالفضل زرویی نصرآباد

دسته ها : شعر
يکشنبه 1388/9/8 19:58

 واسه من که خیلی جالب بود!!!

بعضی در آیه 6 تا 8 سوره فجر ماجرای بهشت شدّاد و هلاکت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل کرده‎اند. در این آیات چنین می‎خوانیم:

«اَ لَمْ تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ؛ آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟ با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهری که مانندش در شهرها آفریده نشده.»

روایت شده: عاد که حضرت هود ـ علیه السلام ـ مأمور هدایت قوم عاد شد، دو پسر به نام «شدّاد» و «شدید» داشت، عاد از دنیا رفت، شدّاد و شدید با قلدری جمعی را به دور خود جمع کردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط یافتند، در این میان، ‌شدید از دنیا رفت، و شدّاد تنها شاه بی‎رقیب کشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت (هود ـ علیه السلام ـ او را به خداپرستی دعوت کرد، و به او فرمود: «اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد، او گفت: بهشت چگونه است؟ هود ـ علیه السلام ـ بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود. شدّاد گفت اینکه چیزی نیست من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت، کبر و غرور او را از پیروی هود ـ علیه السلام ـ باز داشت).

او تصمیم گرفت از روی غرور، بهشتی بسازد تا با خدای بزرگ جهان عرض اندام کند، شهر اِرَم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشکرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر یک از آن قهرمانان هزار نفر کارگر را سرپرستی می‎کردند و آنها را به کار مجبور می‎ساختند.

شدّاد برای پادشاهان جهان نامه نوشت که هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، ‌و آنها آنچه داشتند فرستادند.

آن قهرمانان مدت طولانی به بهشت سازی مشغول شدند، تا این که از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعی، حصار (قلعه و دژ) محکمی ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شکوه بنا نهادند، سپس به شدّاد گزارش دادند که با وزیران و لشکرش برای افتتاح شهر بهشت وارد گردد.

شدّاد با همراهان، با زرق و برق بسیار عریض و طویلی به سوی آن شهر (که در جزیره العرب، بین یمن و حجاز قرار داشت) حرکت کردند، هنوز یک شبانه روز وقت می‎خواست که به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه‎ای همراه با صدای کوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی آنها آمد و همه آنها را به سختی بر زمین کوبید،همه آنها متلاشی شده و به هلاکت رسیدند

دلسوزی عزرائیل برای شدّاد

روزی رسول خدا ـ علیه السلام ـ نشسته بود، عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی رحم آمد؟»

عزرائیل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1. روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین دریا یک کشتی را در هم شکست، همه سرنشینان کشتی غرق شدند،‌تنها یک زن حامله نجات یافت، او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره‎ای افکند، در این میان فرزند پسری از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض کنم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2. هنگامی که شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بی‎نظیر خود پرداخت، و همه توان و امکانات ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد، و خروارها طلا و گوهرهای دیگر برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل شد[2] وقتی که خواست از آن دیدار کند، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب بر زمین نهاد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را قبض کنم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت از این رو که او عمری را به امید دیدار بهشتی که ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نیفتاده بود، ‌اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ رسید و گفت: «ای محمد! خدایت سلام می‎رساند و می‎فرماید: به عظمت و جلالم سوگند که آن کودک همان شدّاد بن عاد بود، او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم، بی‎مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد، و خودبینی و تکبر نمود،‌ و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، ‌تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می‎دهیم ولی آنها را رها نمی‎کنیم، چنان که در قرآن می‎فرماید:

«إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ؛ ما به آنها مهلت می‎دهیم تنها برای این که بر گناهان خود بیفزایند، و برای آنها عذاب خوار کننده‎ای آماده شده است.

منبع:تبیان

دسته ها : خدا دوستانه
يکشنبه 1388/9/8 19:48
به خدا ایمان داری؟؟؟  خدا تو جوونه ی انجیره ...خدا تو چشم پروانست وقتی از روزنه ی پیله اولین نگاهش به جهان می افته... خدا بزرگتر از توصیف انبیاست... بام ذهن ادمی حیاط خانه ی خداست ...خدا به من نزدیکه همین قدر که تو از من دوری... حسین پناهی
دسته ها : شعر
جمعه 1388/9/6 15:39

حیف از آن لحظه که من می میرم

 

رنگ می بازم و من رنگ عدم می گیرم

حسرتم نیست ز رفتن اما

کاش می بودم و من مرگ خودم می دیدم

کاش می بودم و می چشیدم

که ز جبر ازلی بریدم

اینک من ز فنا رسته ام و

در بهشتم عدمم جاویدم

دسته ها : شعر
پنج شنبه 1388/9/5 8:45

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :


وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...

و تو، آدم سفید،

 

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای...

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........

دسته ها : شعر
پنج شنبه 1388/9/5 8:38

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...
و این، رنج است.

دسته ها : دکتر شریعتی
پنج شنبه 1388/9/5 8:14
 خوشبختی بر سه ستون استوار است:

فراموش کردن گذشته

غنیمت شمردن حال

امیدوار بودن به آینده

 

آدمی ساخته افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است.

میوه ای که در دسترس ماست از میوه ای که بالای شاخه درخت است لذیذ تر است ولی از این جهت میوه بالای درخت در نظرمان جلوه می کند که دستمان به آن نمی رسد.

انسانهای بزرگ دو دل دارند:

-          دلی که درد می کشد وپنهان است

-          دلی که می خندد وآشکار است.

 

مشکلات خود را بر روی ماسه ها بنویسید و امتیازهای خود را بر روی مرمر

به راحتی می شود دوست داشتن را به زبان آورد ولی به سختی می شود آن را نشان داد.

 

امروز همان فردای است که دیروز نگرانش بودی

دسته ها : جملات قصار
سه شنبه 1388/9/3 22:45
X